تبليغاتX
اعــتـصـــاب قضـــا

آویــزان دار دنــیــا
نمی توانم یاد آور نشوم که چقدر سخت است.وقتی روی پاهایت ایستاده ای و خودت را استوار و محکم نشان می هی و دائم به تو می گویند ، تو چلاغی!به پاهایت که نگاه می کنی می بینی راست می گویند،تو چلاغی اما نباید خم به ابرویت بیاوری.باید آنقدر بایستی تا آنها ببرند و به زانو در بیایند.تو باید نشان دهی که می توانی روی پاهایت بایستی.باید نشان دهی که اگر پا نداری، غرور داری.درست است که غرورت همواره از فساد موش ها بی ارزش تر بوده، اما مهم این است که برای تو وجودی موجود بوده که هرگز ندایش را نادیده نگرفته ای.اما به هر حال سخت ناراحت و بغض آلود می شوی. سعی می کنی در درونت اشک بریزی.این حق توست که گریه کنی. این موهبت غریزی وجود انسانی سالهاست که نادیده گرفته شده است و انسان را به سوی افیون و الکل کشانده است.تو باید اشک بریزی اما آنها نباید اشکهایت را ببینند.تو باید برای خودت گریه کنی، همان طور که افکارت را باید برای خودت نگاه داری.سعی کنی نگاهت را به فراسو ببری تا هنگام اشک ریختن تظاهر به تماشای مناظر کنی اما مدام به تو می گویند: تو کوری!به خودت که نگاه می کنی می بینی راست می گویند.  تو کور هم هستی.پس وقتی با حس نگاه یک کوراشک می ریزی، اشکهایت پیدا می شود.پس اشک هم نباید بریزی.تازه می فهمی که چرا همزادهایت در الکل و افیون غرق می شوند.جایی که باید از اعماق وجودت فریاد بکشی و گریستن آغاز کنی، تازه کوریت را به رخت می کشند.اما با تمام این اوصاف پایدار می مانی.سعی می کنی حرفهایت را آرام تر از زمزمه، زمزمه کنی.فرقی نمی کند کسی بشنود یا نه.اما از ایستادن در خلا بهتر است.اینگونه شاید کمی بیشتر دوام بیاوری.اما مدام بر سرت می کوبند که : تو لالی.سعی می کنی بلند تر حرف بزنی وحرفهایت را گوش بدهی تا بفهمی آیا آنها راست می گویند یا نه اما مدام می گویند: تو کر هستی.می خواهی دستهایت را بالا بیاوری سرت را در آغوش بگیری اما تازه می فهمی که دست هم نداری.تازه می فهمی که تو وجود خود خواسته و اختیاری، ثابت و مستقری نداریی و وجود تو بسته به این است که دیگران چگونه در مورد تو فکر می کنند و دیگران می خواهند چگونه باشی

+[ تاريخ 90/10/01ساعت 10 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

خسته می شوم.چیزی را گم کرده ام. مثل کسی می مانم که طناب دار بر گردنش انداخته اند.کسی که سعی می کند به سوی رهایی فرار کند اما افسوس، کز کشیدن تنگ تر گردد کمند.در میان این اندوه بزرگ و بی پایان زندگی، تنها دستهایم را دارم.دستهایی که به هیچ کجا نمی رسند.دروغ گفتم.دستهایم را هم ندارم.دستهایم در دستان دیگرانیست که افسوس، با دشمنی یاریشان می کنند.نمی دانم  کجای هستی ایستاده ام.نمی دانم در این هستی بی معنا و مطلقا پوچ، چه می کنم و به کجا ها می روم و چگونه دوردستهایی را که دیگران نمی بینند، می بینم؟ و شاید این بزرگترین وجود حقیقی وآزار دهنده ی درونی من باشد.با اینهمه  تمامی احساسات دردناک من،تمامی اندوه ها و ناخوشی های ابدی من،که از قبل از تولدم در وجودم، متولد شده و تا وقتی که هنوز دست کرمها، به پیکر بی جانم نرسیده،به دیدگاهی نابود کننده و زوال ناپذیری ختم می شود.بزرگترین درد و نقطه عطف سردرگمی ها و بی اهمیتی های من اینست که می دانم کجای نیستی ایستاده ام.

در این دنیا هیچ چیز مقدس نیست.هیچ چیز واقعی نیست.همه چیز قابل زیر سوال بردن است.هیچ چیز یا هیچ کس خداوند مطلق نیست.اینجا برای ما، همه چیز ناقص و مات است.ما همانند اشیاء تک-بعدی می مانیم که خالق یا خالقین ما، از ابعاد بالاتر به ما نگاه می کنند.ما هیچ چیز نمی فهمیم.ما در مقایسه با خود بی مقدارمان متولد می شویم، اما برای دیگران، اسباب بازی هستیم تا از درد کشیدنمان لذت ببرند.و حالا من چگونه خودم را به مرگ یا زوالی ترغیب کنم، که دیگران از آن لذت ببرند؟چگونه بگویم که یک جمله ی ساده ی دوستت دارم، یا اینجا همه چیز خوب است، یا زندگی زیباست، انسان را، به ترس های واقعی و احساسات شکل گرفته و تلقینی غیر واقعی نزدیک تر، می کنند.چگونه بگویم که خودکشی(مرگ) تنها راه آسودگی و آرامش حقیقی آدمیست در حالی که با این رفتار، با این حالت ها ناامیدانه و ناقص، زمینه تفریحات دیگران را فراهم آورده ام.چه زنده بگذارندم، یا چه زنده نگذارند.

همان دستهایی که شاید دارم، وشاید نه، انگشتهایی دارند که یکی از آنها بر ماشه ی اسلحه ایست که هم اکنون بر شقیقه ی من نشانه رفته.قصدم مرگ نیست.زنده ماندن هم نیست.چه فرقی می کند که مغز من اراده ای کند،یا نکند. دستم ماشه را فشار دهد یا ندهد..چه فرقی می کند که انقلاب باروت های داخل گلوله، به مرگ من تبدیل شوند یا نشوند.هرچه هست یا نیست،اینست که یک بار دیگر زمینه ظهور بزرگی یا قدرتمند بودن دیگران را فراهم خواهم آورد.یکبار دیگر کسی می رود اما دیگران می آیند.

و شاید امروزتنها تفکری که آرامم می سازد اینست که مرگم،انسانهای زیادی را بینا کند، یعنی افراد زیادی برای تماشای مرگ من حاظر باشند تا شاید بتوانم مفهوم مرگم را به آنها تقدیم کنم،شاید بتوانم با نگاهی که  سرشار از حقیقتی دردناک و دنیایی مستقل از باورهای نابارور زندگییست، بر عمق روح آنان خطی بکشم.  چون از حقیقت زندگی آدمی، از حقیقتی که یک عمر پنهان می شود و موذیانه فساد می کند

چیزی ندارم...

+[ تاريخ 90/09/29ساعت 0 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

مطمئنم از گذشته آدم ترسناک تری شده ام آدمی که چیزی برای باختن ندارد ترس هم سرش نمیشود ، افکاری در سرم میچرخد گاهی آنها را میبینم هزار جور فکر شگفت انگیز ، اما برای نوشتن این همه افکار کوچکترین احساسات یا خیال گذرنده ای ندارم باید سرتاسر این زندگی طوفان زده را شرح دهم و آن ممکن نیست . دل هوای بچگی میکند چه هوسهایی دارد این دل لا مصب آرام سرم را روی بالش میزارم و میبندم چشمانی را که هر روز آرزوی دیدن خواب ابدی را دارد ، همانطور با خستگی تمام در رختخواب میافتم یاد بچگی هایم میافتم فکر میکنم میبینم برخی از تیکه های بچه گی بخوبی یادم هست . مثل اینست که دیروز بود حالا که روزگارم را میبینم میبینم با بچه گیم فاصله زیادی ندارم ، حالا سرتاسر زندگی سیاه پست و بیهوده خودم را میبینم آیا آنوقت خوشبخت بودم یا نه ؟ نه این اشتباه بزرگی است که همه فکر میکنند بچه خوشبخت است . بخوبی یادم هست آن موقع هم بسیار حساس بودم شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمدی ناگوار یا بیهوده مدتها فکر مرا به خودش مشغول میکرد و خودم خودم را میخوردم لعنت به این طبیعت مزخرف من ، بی خود نیست میگوند بعضی ها خوش بدنیا می آیند بعضی ها ناخوش .

عرق سردی روی بدنم میشیند ، پرده های شور انگیز روبروی چشمانم پیدا میشود ، خواب نبود چون اصلا خوابم نبرده بود اما چه طور چیزی را میبینم که در خواب هم نمیتوان تصورش را کرد ، تنم سست و خرد شده ناخوش و سنگینم سرم درد میکند نفسم پس میرود، قطره قطره اشک از چشمم میریزد رختخوابم بوی عرق گرفته میخواهم بلند شم سیگار بکشم میل ندارم میخواهم بلند شم اما فکر این که کجا برم و از پس این بی کسی کجا پناه ببرم به زمین میخکوب میشم  باور کردنی نیست اما باید بروم بیهوده است حالا من مانده ام و این زندگیه وازده و بیخوده بی مصرف باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت ایندفعه شوخی نیست هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابسته نمیکند نه کسی نه چیزی ، چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت  میتوانستم افکارم را به دیگری بفهمانم و حرف دلم را بگویم . نه یک احساساتی هست یک چیزهایی که نمیشود بدیگری فهماند ظرفیتش را ندارند آدم را مسخره میکنند هرکس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. با این حال این روزها بیشتر از گذشته میخوام مردن را درست حس بکنم و به تازگی پی بردم که یک قوه تاریک و یک بدبختی ناگفتنی با زندگی من در نبرد است   

+[ تاريخ 90/09/21ساعت 11 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

روزهای بارونی رو خیلی دوست دارم ....

معلوم نمیشه منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابونها ؟!
بخار توی هوا مالِ سرماست؛ یا دود سیگار ؟!
روی گونه ات اشکه یا دونه های بارون ...!!


+[ تاريخ 90/08/19ساعت 4 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

چند شب به من بدهکاری؟؟؟؟
خودت باید بیایی و تمام شب های نبودنت را ، تمام پلک های نبسته خیسم را رو به خواب بهار نارنج خواب کنی و دست هایت را گهواره ی امن شانه هایم سازی. برگـــرد...

+[ تاريخ 90/08/19ساعت 3 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

بعضی ها از دور می درخشند! نزدیک که می شوی تکه شیشه شکسته ای بیشتر نیستند!!!... که باید لگدی بهش زد تا از مسیر نور آفتاب دور شوند و چشمان دیگری را خیره نکنند و گول نزنند.

+[ تاريخ 90/08/17ساعت 5 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

این اواخر خیلی به من می گویند:چرا اینقدر ناامید و نامانوس مینویسی.نمیدانم کلامی نبود تا پاسخشان بدهم.اما انگار بدتر شده.مدتیست نه کوتاه که دیگر حتی نمیتوانم جمله ای بنویسم.این هم شاید مربوط می شود به هیجانات و تفکرات قابل پیش بینی این روزهای زندگیم.نمیدانم.شاید هم دیگرحس نویسندگی و تفکر و تعمق و درد هایم را از دست داده ام.برای من که تا به حال هرگز جمله ای صمیمانه با مخاطبان نگفته این کار بسی دشوار می ماند اما چاره ای نیست.اینبار باید حقیقت را بگویم.این مثل یک اعتراف نامه ی حقیقی می ماند:مثل طعم طعنه آلود و توهم تهی توده های تهدید کننده حقیقت می ماند.اما چاره ای نیست.باید بگویم که نه برای خودم اما برای همه آدمهایی که مرا میشناسند می ارزد:
نوجوانی بسیار سختی را گذرانده ام. تمام این مدت نه چندان کوتاه(تقریبا هشت سال)از تمامی ارزوها و خواسته هایی که یک نوجوان ممکن بود، برخوردار بودم و نا خرسند هستم که بگویم به هیچ کدام نرسیده و جامه عمل نپوشانده و لبخندی نه بر لب خویشتن و نه بر لب دیگری نشانده ام.چه اندک کسانی که نارحتشان کرده ام و چه بسیار کسانی که ناراحتم کرده اند.برای من که از کودکی جدا میشدم و به مردانگی می پیوستم دیدن و لمس کردن بسیاری چیزها سخت بود.و البته محرومیت و محصوریت نیز هم.مثل یک کشتی که غرق می شود.لحظه به لحظه در تاریکی و مرگ ناپدید میشود.تنها تر میشود.خالی از سکنه می شود.من هم می شدم هر روز تنها تر.هر روز گوشه گیر تر.که هنوز هم باقی مانده اش می آزاردم.تا به جایی که آنقدر تنها شدم که تنها مونس و همدم خودم می شدم.باری همه چیز جور بود تا من یک ناجور  زمینی باشم.

در اواسط این سستی و دردمندی(سال ۱۳۸۸) اعتصاب قضــا را ساختم.انتخاب خوبی بود.روزهای سیاهی از عمرم را به او اختصاص دادم. تنها همدم و تنها سنگ صبور روزهایی -که ته مانده اش را هم برای کسی آرزو نمی کنم-بود.فکر و درد و حس را اینجا می گذاشتم تا آدمهایی از جنس خودم بیایند.مرا بخوانند.پیدایم کنند.تا شاید بتوانم  این بار روی دوشم را  سبک گردانم.تا حدودی خوب بود...از شدت درد می کاهید.مخدر خوبی هم بود.هنوز هم می تواند باشد.آن روز ها روزهای خوبی بود.دوستان زیادی هم بودند.می آمدند و می رفتند.همه ای اینها را همین یک وبلاگ فراهم می آورد.برایش وقت می گذاشتم.مدتها فکرش را در سر می پروراندم...برای من جان داشت.زنده بود.غذا می خواست.به محبت و توجه نیاز داشت.روح و جان داشت و واقعا قسمتی از وجود من بود.که دوست دارم هنوز هم باشد اما...
چطور می توانم شاد و صبور و امیدوار بماند در حالی که نیمی از من در تاریکی و اغما به سر می برد؟

 روزها و شب هاي زيادي سعي كردم تغيير ايجاد كنم اما... بگذريم . اعتراف آدم را سبک می کند... درست است غــــــــــــــــــــــــــم که نوشتن ندارد اما نفوذ می کند در استخوان هایت
جاسوس می شود در قلبت
آرام آرام از چشم هایت می ریزد بیرون...

 

+[ تاريخ 90/07/01ساعت 0 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

یه کلبه
یه اتاقک
اصلا هر چی !
میسازم و
تمام دیواراشو پُر میکنم از عکسهای تو
عطر تو رو میزنم
لباسهای تو رو میپوشم
مثل تو آرایش میکنم
مثل تو میخندم
مثل تو دروغ میگم
ولی
مثل خودم گریه میکنم
کنج کلبه ، اتاق یا همون هرچی ، میشینم !
دیر یا زود میایی
توی خیالم
عاشقانه ای میسازم
در آغوش خواهم گرفت تورو
سر بر شونه هات میذارم
اما ...
میون عکسهات پاره میشه وجودم
بی حیا میشم
یه فاحشه ی تمام عیار
گستاخ میشم
تصمیم میگیریم
همین حالا !
کبریت رو میکشم
آخرین سیگار
و در آخر
آتش بازی
من ، تو ، عکسهات ، کلبه ، اتاق یا همون هر چی...

+[ تاريخ 90/06/29ساعت 10 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

نخ و سوزن بر مےدارمـ

تا ڪوڪ بزنمـ فاصله امـ را تا تو ...
چــِ تلاش بے ثمرے است وقتی ڪه مےدانم
دست و چشم هایمـ اینقدر از توان افتاده اند
ڪه حتے بــِ نخ ڪردن سوزن نخواهم رسید
چــِ برسد بــِ تو...
+[ تاريخ 90/06/22ساعت 11 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

مي خواهم بنويسم نمي توانم يک کلمه به ذهنم مي رسد " تـــــــو " تمام شد اين هم نوشته ي امروز
+[ تاريخ 90/06/17ساعت 4 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
اَز مـَن ف ا ص ل ه بـگیـر!

هَـر بار کـه به مَـن نـَزدیـک می شَـوی،

بـاور می کـُنَم
...
...
هـَنوز می شـَوَد زندِگی را دوسـت داشـت!

اَز مـَن فـاصـله بـگیـر!

مـَن خـَستـه ام از اُمیـدهـای ِ کـوتـاه
+[ تاريخ 90/06/16ساعت 1 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

باشد می گویم... ای دنیایی که من برایش ساخته نشده ام.من باخته ام...من همچون حیوان گوشت خوار دندان شکسته ای آرام پشت همقطارانم پنهان می شوم و از شکارآنان تغذیه می کنم...اگر می خواهی بشنوی اعتراف شکست مرا...بشنو من شکست خورده ام...من پایان یافته ام...
+[ تاريخ 90/06/10ساعت 3 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
دلتنگی بیماری خوبی است حیف که ازش نمیشود خیلی بار برداشت همین طور به عمق می رود،...گود میشود از یک نقطه شروع میکند و پیش میرود همه نشانها را هم میگیرد یعنی اولش یک شعری را میشنوی دلت تنگ میشود کسی را میخواهی که باشد کنار تو و آن شعر مثلا و نیست پس دلت تنگ میشود. اما کم کم همه جا را میگیرد. یک تکه ابر گوشه آسمان است دلت تنگ میشود. یک تکه ابر کنار آسمان نیست، دلت تنگ میشود. آفتابی افتاده روی برگی، ب...رگی افتاده روی آبی، آبی پاشیده به صورتی، مویی، نگاهی! نگاهی افتاده به تصویری، تصویری رسیده از کسی، سبز آبی صورتی و تو دلت تنگ میشود همین طور تنگ میشود تولد است میخندند دلت تنگ میشود عزاست، میگریند. دلت تنگ میشود. اشک سرازیر است، اشک نمی آید. هوا خوب است. هوا بد است. باران است، توفان میشود. باران نیست. آفتاب داغ داغ است. تابستان، زمستان، شب، روز، وقت، بی وقت، دلت تنگ میشود، تنگ میشود
 
+[ تاريخ 90/05/31ساعت 6 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
خــودم قبـــول دارم کـــهنه شـــده ام

آنـــقدر کــهنه

کــه می شــود

رویِ گَرد و خـــاک تنـــم یــادگــاری نــوشت
 
پر از خلاء پر از تشویش
 
تو فقط بنویس .بنویس لعنتی
 
 
 
جیره ی سیگارم را بدهید! و تنهایم بگذارید با پیاده روی عصرگاهی!
 در من تیمارستانی قصد شورش دارد
 
 
+[ تاريخ 90/05/28ساعت 0 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

خداوندا تو تنهایی منم تنهای تنها

تو یکتایی و بی همتا ولی من نه یکتایم نه بی همتا 

 فقط تنهای تنهایم و محتاج نگاه تو

+[ تاريخ 90/05/24ساعت 10 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

من به هر سو می نگرم همانهایی را می بینیم که سالهای گذران پیش دیده ام.من تنهایی می بینم.صدای پارس سگ می شنوم.و درد را همچون صدای رعد فریاد می کنم.این ساختمانهای سیاه و این مردم مکدر تلخ رنگ را می بینم.آنها از جان من چه می خواهند؟اصلا در دنیای من چه می کنند؟همه ی اینها؛احساسات و ادمهایی که مرا می آزارند؛آخر چگونه بگویم، من تاب نمی آورم.چگونه بگویم مرا به اشتباه در این دنیا اورده اند...من متعلق به این زمان نیستم.به این مکان نیستم.من همیشه جا می مانم.تنها میمانم.من خرج می شوم.دوست واقعی نخواهم داشتم.پیروز نخواهم بود.ملعبه ی این آسمان چرخناک خواهم بود.من جایگاه اعتماد آن خواهم بود که پشت به من خنجر زده،خنجر می زند،خنجر خواهد زد.من جایگاه صرف فعل تمامی افعال پلید و سواستفاده ی دنیا، در تمام زمانها خواهم بود.آنها در دنیای من چه می کنند؟
+[ تاريخ 90/05/24ساعت 0 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
راستش را بخواهی فاجعه ی رفتن تو چیزی را تکان نداد!!

من هنوز هم قهوه میخورم...

قدم میزنم...
...
............
هستم اما

تلخ تر... بیشتر... تنهاتر..
+[ تاريخ 90/05/17ساعت 11 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

وقتی گاهی در این روزهای پر از اضطراب و بی کسی سایه هایمان را گم می کنیم، سرگشته و ملول به دنبال سایه هایمان می افتیم.خاکستر به خاکستر.خاک به خاک.آرام آرام سیاهی می شویم.سایه می شویم.گم می شویم.دنیایمان میشود یک گور عظیم که تمام وجودطلایمان را زنگ زده و مکدر می کند.جای دیگران هم در خاک می شویم.دلمان می لرزد.پلک مرده در این تاریکی، مقهور و خواب نبرد به دنبال خودمان می گردیم.مایی که سایه شدیم و خود را گم کردیم.دنیای کوچک ما همچون قلب مردار خوارهای گرسنه آرام آرام نبض مرگ می زند و ما در این قلب اندوهناک بیشتر به درون خود فرو می رویم.به سراغ کسی نمیرویم.کسی سراغمان را نمیگیرد.نشئه و مست،خمار و هوشیار با جاهای پاهی خیسمان ویرانه ی عمر خودمان را وسیع تر می می کنیم.و در این سیلاب خیس و تاریکی هر روز با سایه مان هم غریبه تر میشویم . هر روز تنهاتر از گذشته هر روز تکرار و تکرار
+[ تاريخ 90/05/12ساعت 0 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

من ..
دلم می گیرد !..
وقتی ..
...می نویسم فقط برای تو ..
ولی ..
همه می خوانند الا تو
+[ تاريخ 90/05/11ساعت 2 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

من را در این پیله حبس کرده اند، و به من دستور می دهند: ((تنها باش!))

اما من تنها نیستم!

 آیینه هست...

مرگ هست...

 تیغ هست...

مرگ مرا فرامی خواند و تیغ دستانم رامیگیرد

 دلم برای آیینه میسوزد....

تنها شده است

+[ تاريخ 90/05/09ساعت 2 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

به خاطرت گاهی با غرورم قهر می کنم، و به دقیقه ای شنیدن صدایت دلخوشم ... تو به من بگو گریزگاه کجاست! اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟؟

بی انصاف پاهای ام به تردید گره می خورد و دست رد بر سینه قلب ام می زنم تا نخواهمت . اما بی حضورت می خواهم ریشه های قلبم را با تو ببافم، تارش از تو، پودش با من. می دانم میدانم...هزار عیب و نقص در من است ، اما تو با نگاه محبت مرا تماشا کن
+[ تاريخ 90/05/07ساعت 6 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

خیال کردی رفتی و تمام ؟؟ پریدی و خلاص !؟ من که هرگز کوتاه نمی آیم ...

می بینی !!!

 تا ابد دهانت از شعر های عاشقانه من سرویس است...!

+[ تاريخ 90/05/07ساعت 6 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
قـهوه دم می كنم
نصـف قاشق سیانور به فنجانت می ریزم....
لبخند كه می زنی ... می گویم : "قـهوه ات سرد شده بگذار عوضش كنم"...!
این كار هر شب من است...
و من چند سال است كه می خواهم بكشمت!
...
ولی لبخندت!
لبخندت..!
لعنت....!!
 
+[ تاريخ 90/05/06ساعت 1 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 
چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود
+[ تاريخ 90/05/05ساعت 1 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

برای ما تنها این مهم است که سایه هایمان را پیش رویمان داریم.وقتی گاهی در این روزهای پر از اضطراب و بی کسی سایه هایمان را گم می کنیم، سرگشته و ملول به دنبال سایه هایمان می افتیم.خاکستر به خاکستر.خاک به خاک.آرام آرام سیاهی می شویم.سایه می شویم.گم می شویم.دنیایمان میشود یک گور عظیم که تمام وجودطلایمان را زنگ زده و مکدر می کند.جای دیگران هم در خاک می شویم.دلمان می لرزد.پلک مرده در این تاریکی، مقهور و خواب نبرد به دنبال خودمان می گردیم.مایی که سایه شدیم و خود را گم کردیم.دنیای کوچک ما همچون قلب مردار خوارهای گرسنه آرام آرام نبض مرگ می زند و ما در این قلب اندوهناک بیشتر به درون خود فرو می رویم.به سراغ کسی نمیرویم.کسی سراغمان را نمیگیرد
+[ تاريخ 90/05/04ساعت 1 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

شدم اون پروانه ای که افتاده تو تار بی عنکبوت...
نه میتونم بپرم، نه میتونم بمیرم...
+[ تاريخ 90/05/04ساعت 1 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

+[ تاريخ 90/04/20ساعت 2 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

 

من خيلي سعي كردم فراموش كنم. نشد. خيلي سعي كردم قيافه ي آدمهايي را به خودم بگيرم كه فراموش كرده ند. برايشان مهم نيست.آدمهايي كه پذيرفته ند.پذيرفتن. خيلي مهم است بپذيري كه نشد و ديگر نميشود. من همه ي سعي م را كردم برگردم به حالت عادي. حالت عادي يعني مدام فكر نكنم از دست داده م .فكر نكنم بايد هر كسي بعد از ان روز امد را مقايسه كنم و نااميد شوم.فكر نكنم اسمت را اوردن كار دشواري ست.دشوار هم نبود. فقط درد داشت.هربار بردن اسمت مساوي بود با ياداوري روزهای که نیستی پیشم .تو كه امدي همه چيز عوض شد ولي تو كه رفتي نه. فرق ادمها در همين جاست. وقتي بودن شان با نبودن شان فرقي ندارد.تو كه رفتي دنيا زير و رو شد. مگر ميشد نباشي؟ بله.ميشد ..من بودم و خودم.خودي كه خالي شده بود.تو دیدی دارم همه زورم رو میزنم . همه ي زورت را ميزني كه جاهاي خالي را با كلمه هاي مناسب پر كني اما جمله ت هي بي معني تر ميشد.جمله ي درست را كسي قبل از تو ساخته بود و بهم ريخته بودش و رفته بود.چقدر باهات حرف داشتم ، دلم ازت خون همین

+[ تاريخ 90/04/19ساعت 2 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

این آفتاب سرد و یخ زده، وآن دریچه کمرنگی که خورشید از ان می تابد،همان لکه عظیم و گرم و نورانیست که از آن گرما گرفتیم و زنده شدیم و زنده ماندیم.و حال که تاریک و تلخ می شود،حالا که سالمند و معلول و گوشه گیر می شود، باید به یاد این هزار سال جوانی و شادابیش تماشایش کنم.باید تماشایش کنم حتی اگر گمان شتاب و تقدیر او به پایان،به یقینی سرد مبدل شود.حتی اگر امید را، دیگر از نگاه خسته و پیر و پرمهرش نتوان خواند.امیدی که به درازای یک زندگی،مارا به زنده ماندن و زندگی کردن این زندگی مرگ رو واداشته.پس بگذار تماشایش کنم که هرگز از تماشای عشق و عظمتی که به زوال می رود سیر نمی شوم.بگذار این تب عشق لرزان، جاودانه بماند حتی اگر از زوال و تاریکی او تاریک و خاموش شوم...
+[ تاريخ 90/04/10ساعت 2 AM نويسنده Ehsan Dehghan | ]

بعضی ها وقتی که موسیقی گوش میدن سکوت میکنن ، چون می فهمن موسیقی چیه . ساکت می شن و سراپا گوش میشن و لذت می برن . ترکیب نتها رو درک میکنن و حس موسیقی رو می فهمن. بعضی ها هم مثل من ، موسیقی رو دوست دارن بدون اینکه چیزی ازش سردربیارن .موقع گوش دادن هم ، سکوت می کنن . ولی میرن یه جاهای دیگه . به تلخی روزگار حال . به عشقهای گذشته . به شادی های سالها پیش . به طعمهای کودکی . به سرخوشی های لحظه های با دوستان خوب . به شکستهای قدیمی . به آرزوهای دور . به رویاهای شیرین . به ناکامی های گذشته . به غمهای بی پایانی که همیشه بعد گذشت سالها ، می فهمی که چه بی دلیل غمگین بودی . نه اینکه مشکل حل شد . نه اینکه فهمیدی بی ارزش بود . بلکه فقط و فقط بخاطر اینکه دوام زندگی تو را نسبت به همه چیز بی تفاوت کرده است! دستم میره رو ولوم صداشو زیادتر میکنم .... میخوام از این تحقیر روزانه کمی رها شم ...
+[ تاريخ 90/03/26ساعت 12 PM نويسنده Ehsan Dehghan | ]